تبليغاتX
....کاغذی منسوخ
....کاغذی منسوخ

تکه برگی از این دفتر منسوخ بنام زندگی

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

شاید دلتنگ شدم...

پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388-14:33 -اشک پاییز

تو به من می خندیدی

 و نمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم 

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من نگاه کرد

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز سالها هست

 که در گوش من آرام، آرام 

خش خش گام تو تکرار کنان

 می دهد آزارم و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

                               که چرا خانه ی کوچک ما، سیب نداشت...!

اشک پاییز |

ارزویی مبهم

جمعه ششم آذر 1388-21:13 -اشک پاییز

اخ که چقدر بعضی اوقات دلم که گرفتس میخوام بنویسم از خیلی کسا خیلی چیزا ولی نمیدونم چرا زبون ادم، دستای ادم کمکش نمیکنن! داخلشو پر از تشویش میکنن! افکاری که مزاحمتن! گاهی با خوندن جمله ای گاهی با دیدن صحنه ای میان سراغت!ا خ که چقدر من الان دوست دارم بگم از اینکه دلم واسه دستایی تنگه که خیلی وقته اونارو ندیده!منتظر یه نفری بودن که هرگز دستاشو نمیبینی خیلی سخته! تقریبا یه امید پوچ! دلم میخوام زار زار بشینم و گریه کنم! نمیدونم دلم از کجا پر شده ولی فقط اینو میدونم که شونه هایی رو میخوام تا سرم و اروم بزارم روشو اروم گریه کنم! یه دست مهربون میخوام که اشکام و پاک کنه! نمیدونم شاید اینا همش انتظار زیادیه! ولی کاش میشد! کاش!

همین و بس!

پ.ن :

واسه یه دوست میگم:

خوشحالم که فهمیده که شکستی رو که تو زندگیش خورده راه زندگیش و عوض کرده و این شکست و به فال نیک گرفته!

اشک پاییز |

رنج

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388-9:50 -اشک پاییز

رنج جان کاهی است گنج بودن و مجهول ماندن!

گنج بودن و در ویرانه ها فراموش ماندن!

رنج بزرگی است علم بودن و عالم نداشتن!

علم بودن و عالم نیافتن!

زیبا بودن و نادیده ماندن،

فریاد بودن و ناشنیده ماندن،

نور بودن و روشن نکردن،

آتش بودن و گرو نساختن،

عشق بودن و دلی نیافتن،

روح بودن و کالبدی نبودن،

چشمه بودن و تشنه ای ندیدن،

پیام بودن و پیامبر بودن و کیس نداشتن،

مثنوی بودن و خواننده ای ندیدن،

چنگ بودن و پنجه ای نوازنده ای نبودن....

چه بگویم؟ خدا بودن و انسان نداشتن!!!

اشک پاییز |

...بخت

جمعه هشتم آبان 1388-11:30 -اشک پاییز

 

خوشبختي ما در سه جمله است:

 تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا...

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم:

 حسرت ديروز اتلاف امروز ترس از فردا                                   

                                                                                        دكتر علی شریعتی


 

  خدایا من همیشه گنه کردم و  تو باز اومدی سراغم! انگار من شدم خدا و تو شدی بندم!

                                                           شرمدتم

اشک پاییز |

مادر و عشقش

پنجشنبه نهم مهر 1388-9:50 -اشک پاییز

از زبون یه مادر این پست رو بخونید و بشنوید:

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

 دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت: «عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.» از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

 دوستم با همدردی به من گفت: «چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»

دوستم آهی کشید و باز گفت: «بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.» از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: «درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.» دوستم خندید و گفت: «خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»

 جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

 دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:

 پریروز، برای معالجه  ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه. پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟ دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

اشک پاییز |

خاطره ی یک دوست

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388-12:35 -اشک پاییز

 

این پست متعاق به من یا شما نیست...... متعلق یه یه دوسته!

دوستی که از اخرین دیدارمون 6 سال هست که میگذره و هنوز نتونستم ببینمش! اسمش " ابوالفضل "بود.

این پست دقیقا روزی ارسال میشه که من واسه  اخرین بار اون رو دیدم! اخرین دفعه ای که وجودش رو حس کردم!

6 سال پیش دقیقا 31 شهریور  1382  بعنوان یه روز  شوم تو زندگیم ثبت شد!

یه حادثه که اسمش رو من میذارم  تقدیر ( چون هیچ چیز تو این جهان بی حکمت نیست)

یه حادثه بود! همش در طی چند دقیقه و چند ثانیه اتفاق افتاد و بعد.....!

حادثه از این قرار بود:

یه روز من و 5 تا بچه محل دیگه که همین اقا ابوالفضلم توشون بود قرار گذاشتیم اخرین روز تعطیلات تابستون رو بریم کنار رودخونه! یکمی قدم بزنیم و در کل با اخرین روز تابستون خوب وداع کنیم که بعدش درس و مشق امونمون رو میبره و کو تا یه تعطیلات قلمبه!

با همین داشتیم  در مورد دبیر و استادایی که قرار بود گبرمون بیاد و یه سری حرفای هی کشکی میزدیم که یهو ابوالفضل چشماش ورد به یه قایق که کنار رودخونه قل و زنجیر شده بود تا نکنه یه وقت بدزدنش!

یکی میگفت بی خیال یکی میگفت من میترسم یکی میگفت نکنه صاحبش بیاد و یکی هم میگفت" من میرم " شما میخواین بیاین نمیخواینم نیاین! " ترسوها"

تا این ترسو ها رو که گفت همه یه هندونه ی قلمبه رفت زیر بغلشون! و رفتن!

ولی من بی خیال بودم. رو چمن دراز کشیده بودم و داشتم به اسمونی که اون روز صاف صاف بود نگاه مینداختم! اسمونی که توش ابری نبود و ظاهری گول زننده داشت! معلوم نبود توش داره چی میگذره!

بالاخره کی از بچه ها با زور منم اورد! با زور اومدن همانا و با زور رفتنم همانا! در کل خیلی خوش گذشت تا اینجا ولی از اینجا به بعدم جالبه! اقا ابوالفضل شد ناخدای کشتی کوچکی که نمیشد نامش را  حتی قایق گذاشت ولی چه کنیم تخیلات یه سری بچه ای که دارن مثلا میرن راهنمایی!

از ظهر یه، 1 ساعتی می گذشت ! 3 تا از بچه ها رفتن بیرون و 3تا دیگه موندیم داخل قایق! من و ابوالفضل و با یکی دیگه! من که دیگه کلافه شده بودم به دوستم گفتم : هی فلانی! بیا بریم . من دیگه حالشو ندارم!گفت: باشه! من از قایق اومدم بیرون و دست دوستمم گرفتم و کشوندمش بیرون! بعد دستم رو دراز کزدم و به ابوالفضل گفتم بیا بیرون بسه بچه بازی دیگه! گفت خوبه من از تو یه 5 ماهی بزرگترم! گفتم هر طور راحتی! میخوای تشگم بیارم تا شب خسته شدی خوابی و فردا از همین طرف بری مدرسه! بچه ها همه زدن زیر خنده و خودشم خندش گرفت! بهمون گفت تا شما این تپه رو برین بالا منم میام!

منم دست دوستم رو گرفتم و داشتم میومدم بالا که دیدم ابوالفضل یه پاشو کذاشته رو گل رودخونه و یه پاشم مونده تو قایق! چون دمپایی سرسری داشت یه دفعه دمپاییش از پاش سر میخوره و برگشت میکنه و با پشت میافته تو اب! بچه هایی که بالا بودن خندشون گرفت ولی من یه دفعه ای نگرانش شدم! هممون خیال میکردیم که الان پا میشه ولی دیدیم که ایوای اب داره میبردش! داد و فریاد که هی ! بیا بالا! ولی نه انگار به بسته پنبه کرده بودن تو دوتا گوشاش! دوستم پرید و فقط تونست دمپاییش رو بگیره ولی خودش داشت تو اب دست و پا میزد! میگفت ا....مم......ی.....ر ولی من نمیتونستم واسش کاری کنم! یه دفعه ای زد به سرم که بشم قهرمان این داستان خوب که داشت اخرش بد تموم میشد!

لبسم رو داشتم میکندم که دوستم من رو پرتاب کرد و منم نقش زمین شدم! بهم گقت: چرا عاقلانه فکر نمیکنی! نه تنها تو بلکه هیچکس دیگه نمیتونه با این قدمون نجاتش بده! اخه عمق اب وحشتناک اون روز اومده بود بالا! از تپه اومدیم بالا و داد زدیم! یه سری بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن تو چمن! اونام اومدن! تقریبا تونستیم با کمک اون بچه ها یه 1 کیلومتری ابوالفضل رو تنها همراهی کنیم و راهی نبود تا بتونیم بریم کنار رودخونه!

کار از کار گذشته بود! سرش رفت زیر اب! خفه شده بود! بچه ها رفتن به طرف خونشون! اون دوستی که نمزاش برم توی اب سر راه رفت جلوی یه بچه محلی که داشت با ماشین از اونجا رد میشد و جلوش رو گرفت و موضوع رو واسش گفت. اونم سریع تور دربازه ی چمن رو که تو ماشینش امانتی بود گرفت و اومد تا اون رو بکشه بیرون! در این وسط (!) اهل محل هم خودشون رو رسونده بودن به محل حادثه! دوستم هم که اون یارو رو پیدا کرده بود اومد! اون یارو که خدا پدر مادرش رو بیامرزه اسمش عباس بود! واقعا که شیر تو شیر بود!  عباس اومد که ابوالفضل رو نجات بده! وقتی عباس رفت تو اب داش از سرمای اب تنش میلرزید! میگفت من نمیتونم برم تو اب! دارم از سرما ی اب تنم قندیل میبنده! باز چه رسد به اون ابوالفضل بیچاره ای که تو اب 1 ساعت بود! بالاخره ابوالفضل رو از اب کشید بیرون و بردنش به همون دانشگاهی که جلوی زمین چمن بود! چون دانشگاه مامایی بود بیچاره ها خیال میکردن یه دکتری پیدا میشه که بتونه اقدامات اولیه رو تا رسوندن اون به بیمارستان انجام بده! در کل نه دکتر دادن نه یه ماشین امبولانسی که تو دانشگاه پارک بود! همه ی عوامل دست به دست هم داده بود تا اون بمیره!

بعده اون پدر مادرش رو اوردن تا محل بلکه اروم بگیرن! غافل از اینکه تو محل جهنمی به پااه! توی محل به من و دوستم( که اخرین نفراتی بودیم که از قایق میومدیم بیرون) اتهام "قتل" زدن! خانواده ی همون بچه هایی که اول از همه از قایق اومدن بیرون این حرفا رو میزدن! جالب اینجا بود که اونها از طرف مادرم باهامون فامیل نزدیک هم بودن! واسم سخت تموم شد! تهمتی که نمیتونستی براش دلیلی بیاری! ولی کاریش نمیشد کرد! پدر ابوالفضلم اومد و رضایت داد و گفت من از دست هیچکس شکایتی ندارم!

این قصه رو گفتم چون نمیخوام بگم دلم تنگ شده واسش! میخوام بهش بگم جیگرم داره میسوزه از وقتی که ندیدمت تا حالا!

قدر ان شیشه بدانید که هست                       نه در ان موقع که افتاد و شکست

 

اشک پاییز |

دوست می دارم...!

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388-12:35 -اشک پاییز

 

به یاد نوشته ای  قدیمی....

تو را دوست می دارم!

تو را بجای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را بجای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

 

برای خاطر عطر نان گرم

و عطر آویشن

و برای خاطر نخستین گل ها.

 

تو را بجای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم...

 

ashke-paeez.blogfa.com

 

 

اشک پاییز |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.