این پست متعاق به من یا شما نیست...... متعلق یه یه دوسته!
دوستی که از اخرین دیدارمون 6 سال هست که میگذره و هنوز نتونستم ببینمش! اسمش " ابوالفضل "بود.
این پست دقیقا روزی ارسال میشه که من واسه اخرین بار اون رو دیدم! اخرین دفعه ای که وجودش رو حس کردم!
6 سال پیش دقیقا 31 شهریور 1382 بعنوان یه روز شوم تو زندگیم ثبت شد!
یه حادثه که اسمش رو من میذارم تقدیر ( چون هیچ چیز تو این جهان بی حکمت نیست)
یه حادثه بود! همش در طی چند دقیقه و چند ثانیه اتفاق افتاد و بعد.....!
حادثه از این قرار بود:
یه روز من و 5 تا بچه محل دیگه که همین اقا ابوالفضلم توشون بود قرار گذاشتیم اخرین روز تعطیلات تابستون رو بریم کنار رودخونه! یکمی قدم بزنیم و در کل با اخرین روز تابستون خوب وداع کنیم که بعدش درس و مشق امونمون رو میبره و کو تا یه تعطیلات قلمبه!
با همین داشتیم در مورد دبیر و استادایی که قرار بود گبرمون بیاد و یه سری حرفای هی کشکی میزدیم که یهو ابوالفضل چشماش ورد به یه قایق که کنار رودخونه قل و زنجیر شده بود تا نکنه یه وقت بدزدنش!
یکی میگفت بی خیال یکی میگفت من میترسم یکی میگفت نکنه صاحبش بیاد و یکی هم میگفت" من میرم " شما میخواین بیاین نمیخواینم نیاین! " ترسوها"
تا این ترسو ها رو که گفت همه یه هندونه ی قلمبه رفت زیر بغلشون! و رفتن!
ولی من بی خیال بودم. رو چمن دراز کشیده بودم و داشتم به اسمونی که اون روز صاف صاف بود نگاه مینداختم! اسمونی که توش ابری نبود و ظاهری گول زننده داشت! معلوم نبود توش داره چی میگذره!
بالاخره کی از بچه ها با زور منم اورد! با زور اومدن همانا و با زور رفتنم همانا! در کل خیلی خوش گذشت تا اینجا ولی از اینجا به بعدم جالبه! اقا ابوالفضل شد ناخدای کشتی کوچکی که نمیشد نامش را حتی قایق گذاشت ولی چه کنیم تخیلات یه سری بچه ای که دارن مثلا میرن راهنمایی!
از ظهر یه، 1 ساعتی می گذشت ! 3 تا از بچه ها رفتن بیرون و 3تا دیگه موندیم داخل قایق! من و ابوالفضل و با یکی دیگه! من که دیگه کلافه شده بودم به دوستم گفتم : هی فلانی! بیا بریم . من دیگه حالشو ندارم!گفت: باشه! من از قایق اومدم بیرون و دست دوستمم گرفتم و کشوندمش بیرون! بعد دستم رو دراز کزدم و به ابوالفضل گفتم بیا بیرون بسه بچه بازی دیگه! گفت خوبه من از تو یه 5 ماهی بزرگترم! گفتم هر طور راحتی! میخوای تشگم بیارم تا شب خسته شدی خوابی و فردا از همین طرف بری مدرسه! بچه ها همه زدن زیر خنده و خودشم خندش گرفت! بهمون گفت تا شما این تپه رو برین بالا منم میام!
منم دست دوستم رو گرفتم و داشتم میومدم بالا که دیدم ابوالفضل یه پاشو کذاشته رو گل رودخونه و یه پاشم مونده تو قایق! چون دمپایی سرسری داشت یه دفعه دمپاییش از پاش سر میخوره و برگشت میکنه و با پشت میافته تو اب! بچه هایی که بالا بودن خندشون گرفت ولی من یه دفعه ای نگرانش شدم! هممون خیال میکردیم که الان پا میشه ولی دیدیم که ایوای اب داره میبردش! داد و فریاد که هی ! بیا بالا! ولی نه انگار به بسته پنبه کرده بودن تو دوتا گوشاش! دوستم پرید و فقط تونست دمپاییش رو بگیره ولی خودش داشت تو اب دست و پا میزد! میگفت ا....مم......ی.....ر ولی من نمیتونستم واسش کاری کنم! یه دفعه ای زد به سرم که بشم قهرمان این داستان خوب که داشت اخرش بد تموم میشد!
لبسم رو داشتم میکندم که دوستم من رو پرتاب کرد و منم نقش زمین شدم! بهم گقت: چرا عاقلانه فکر نمیکنی! نه تنها تو بلکه هیچکس دیگه نمیتونه با این قدمون نجاتش بده! اخه عمق اب وحشتناک اون روز اومده بود بالا! از تپه اومدیم بالا و داد زدیم! یه سری بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن تو چمن! اونام اومدن! تقریبا تونستیم با کمک اون بچه ها یه 1 کیلومتری ابوالفضل رو تنها همراهی کنیم و راهی نبود تا بتونیم بریم کنار رودخونه!
کار از کار گذشته بود! سرش رفت زیر اب! خفه شده بود! بچه ها رفتن به طرف خونشون! اون دوستی که نمزاش برم توی اب سر راه رفت جلوی یه بچه محلی که داشت با ماشین از اونجا رد میشد و جلوش رو گرفت و موضوع رو واسش گفت. اونم سریع تور دربازه ی چمن رو که تو ماشینش امانتی بود گرفت و اومد تا اون رو بکشه بیرون! در این وسط (!) اهل محل هم خودشون رو رسونده بودن به محل حادثه! دوستم هم که اون یارو رو پیدا کرده بود اومد! اون یارو که خدا پدر مادرش رو بیامرزه اسمش عباس بود! واقعا که شیر تو شیر بود! عباس اومد که ابوالفضل رو نجات بده! وقتی عباس رفت تو اب داش از سرمای اب تنش میلرزید! میگفت من نمیتونم برم تو اب! دارم از سرما ی اب تنم قندیل میبنده! باز چه رسد به اون ابوالفضل بیچاره ای که تو اب 1 ساعت بود! بالاخره ابوالفضل رو از اب کشید بیرون و بردنش به همون دانشگاهی که جلوی زمین چمن بود! چون دانشگاه مامایی بود بیچاره ها خیال میکردن یه دکتری پیدا میشه که بتونه اقدامات اولیه رو تا رسوندن اون به بیمارستان انجام بده! در کل نه دکتر دادن نه یه ماشین امبولانسی که تو دانشگاه پارک بود! همه ی عوامل دست به دست هم داده بود تا اون بمیره!
بعده اون پدر مادرش رو اوردن تا محل بلکه اروم بگیرن! غافل از اینکه تو محل جهنمی به پااه! توی محل به من و دوستم( که اخرین نفراتی بودیم که از قایق میومدیم بیرون) اتهام "قتل" زدن! خانواده ی همون بچه هایی که اول از همه از قایق اومدن بیرون این حرفا رو میزدن! جالب اینجا بود که اونها از طرف مادرم باهامون فامیل نزدیک هم بودن! واسم سخت تموم شد! تهمتی که نمیتونستی براش دلیلی بیاری! ولی کاریش نمیشد کرد! پدر ابوالفضلم اومد و رضایت داد و گفت من از دست هیچکس شکایتی ندارم!
این قصه رو گفتم چون نمیخوام بگم دلم تنگ شده واسش! میخوام بهش بگم جیگرم داره میسوزه از وقتی که ندیدمت تا حالا!
قدر ان شیشه بدانید که هست نه در ان موقع که افتاد و شکست